
راه سبز امید
یار مبارز
ایران سبزم....... پرسپولیس رویاهایم ( مژی دختر عموی گلم )
نگین سرخ آسیا ............ سرور کل تاجیا
رئیس جمهور میرحسین "یک بوم ، صد هوا "
حامیان اصلاحات و پشتیبان میرحسین موسوی
دختران پرسپولیسی
پرسپولیس رویای من ( دختر عموی خود خودم )
روح موج سبز
ایستگاه طرفداران میر حسین
پرسپولیس رویای من ( دخترعموی خودم مژِی جون )
یه فرشته که خیلی دوسش دارم ( رها )
پرسپولیس باکلاس
علی نیکی و پرسپولیس ( نازنین جونم )
بین همه ی تیم های دنیا عشق است استقلال
یه دنیا و یه پرسپولیس با نیکی ( سحر نیکی جون )
پرسپولیس سرور بی چون و چرا ( مهشید جون )
وبلاگ اختصاصی شیث رضایی
وبلاگ اختصاصی شیث رضایی2
پرسپولیس قهرمان و شیث رضایی
ارتش سرخ آسیا
مهران پرسپولیسی
قـــــــــــــــرمزته
عشقای من ( سوسانو جون )
آرسنال میلان پرسپولیس ( گشین جون )
هواداران نیکی و کریمی ( محمد جواد )
تکواندو ورزشی رزمی
ورود استقلالی ها و سپاهانی ها اکیدا ممنوع ( علی )
سکـــــــــوی سرخ ( لیدر پرسپولیس )
نه شله زرد نه کیسه عشق من پرسپولیسه ( یوسف پرسپولیسی )
نیـــــــــــــــــــــدونم
قاسم پرسپولیسی
......ایران سبزم ..... پرسپولیس رویاهایم........
نیا تو تا از خنده نترکی
ورود بی معرفت ها ممنوع
ن مثل نیکبخت ( سارای نازم )
عاشق ترین عاشق نیکبخت ( لیلا جون )
:::عاشقان تاج کبیر آسیا:::
یار مبارز
"اتحاد برای اخلاق مداری در بلاگفا"
آبی بزرگ
p u r e _ l o v e
استقلال قهرمان
پرسپولیسی های دو آتیشه ( سودابه جون )
دخمل کوچولو ( هدی جون )
منو و خواهریم ( هدی و هانی جون )
قالب وبلاگ
::
آذر 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
مرداد 1388
::
تیر 1388
افراد آنلاين :
تعداد بازديدها :
تبليغات شما در اين جا
بهترین روز زندگیه من
سلاااااااااااااااااام
امروز بهترین روزه واسه من
بچه ها دوست جونم
چشاشو باز کرده
می دونین یعنی چی ؟
.
.
.
.
.
.
.
یعنی نازنین من بعد این همه مدت
حالش خوب شده و به زودی از
تخت بیمارستان پا می شه .
پسر شهید همت : به پهلوی مادرم چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نیمه شب در بیمارستان بودیم
برادر من را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمی مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او می کنند ... و به پهلوی مادرم همسر شهید همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نیمه شب در بیمارستان بودیم تا کلیه اش خونریزی نکند ... شاید مادرم راضی نباشد که این مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خرید یک بخاری را نداشتیم
بعد از پخش خبری در صدا و سیما و سپس در 20:30 در خصوص شهید همت سایت نیمروز آنلاین تصمیم به تکرار خبری که دوماه پیش در همین سایت به نقل از روزنامه اعتماد درج گردیده بود نمود .
قضاوت را بر عهده خوانندگان می گذاریم که راه همت چه بوده و راه مدعیان امروز چه می باشد !
روزنامه اعتماد به بهانه هفته دفاع مقدس با فرزند شهید همت گفتگو کرده است. محمد مهدی همت از رنجی که در این سالها بر خانواده شهید همت روا داشته اند میگوید: برادر من پسر کوچک شهید همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمی مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او میکنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم یکی از ماموران نیروی انتظامی او را نجات میدهد، به پهلوی مادرم، همسر شهید همت، چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نیمه شب در بیمارستان بودیم تا کلیهاش خونریزی نکند
آقای مهدی همت هنگام شهادت پدرتان چند سال تان بود؟
27 ساله هستم و موقع شهادت پدر یک سال و چهار ماه داشتم.
در این سال ها به عنوان فرزند شهید همت حضوری ملموس نداشتید. علت خاصی داشت؟
در این سال ها کار ما فقط خون دل خوردن بود. برای مثال لشگر 27 محمد رسولالله لشگری است که پدر من تاسیس کرد و نوک پیکان حمله کشور بود، تا این اواخر فرمانده سابق لشگر 27، هر سال مراسمی را برای شهید همت برگزار می کردند و هیچ گاه ما را که خانواده شهید همت بودیم، دعوت نمی کردند. البته من از عملکرد ایشان چیز قشنگی به خاطر ندارم. من همیشه از اخبار می شنیدم و با اتوبوس از اصفهان به تهران می آمدم و در بین مردم در این مراسم حضور داشتم. اما مراسمی که در سال 86 برای پدرم برگزار کردند مایه ننگ ما بود. آنقدر مراسم افتضاح بود که همه می گفتند ما برای مظلومیت حاج همت گریه کردیم.
این مراسم مرا به یاد کسی می انداخت که فقط با دولا راست شدن نماز می خواند و در این نماز خواندن حضور دل ندارد. هر سال تاریخ و مکان برگزاری مراسم مشخص بود اما در آن سال مکان و تاریخ را تغییر دادند. یکی از دوستان می گفت مراسم مادر دوستش گرم تر از این مراسم برگزار شده بود. مراسم هر سال آخرین پنجشنبه یی که به 17 اسفند نزدیک تر بود در سالن دعای ندبه بهشت زهرا (س) برگزار می شد و این روند پس از شهادت هر سال ادامه داشت. اما این بار به جای سالن ندبه، مراسم در یکی از مساجد کوچک مرکز شهر در یک منطقه شلوغ که طرح ترافیک هم بود، برگزار شد و تاریخ برگزاری مراسم هم تغییر کرده بود و بسیاری از کسانی که اطلاع نداشتند، در تاریخ اعلام شده قبلی به سالن دعای ندبه مراجعه کرده بودند در حالی که مراسم بدون اطلاع بعدی در مکانی دیگر برگزار شد. به هر ترتیب مراسم تغییر کرد.
کسانی که می توانند در مورد شهید همت به خوبی صحبت کنند، دعوت نمی شوند و هر سال فقط دو سه نفر هستند و آنها صحبت هایی را مطرح می کنند. پس از آن شکایت کردم و به گوش مسوولان رساندم که اگر قرار است مراسم این گونه برگزار شود، این مراسم را دیگر برگزار نکنید. پس از آن آقای سردار همدانی قائم مقام بسیج کل کشور به جای آقای کوثری آمدند و مراسم را برگزار کردند. آن سالی که آقای همدانی مراسم را برگزار کردند و ایشان برای نخستین بار ما (خانواده شهید همت) را به مراسم دعوت کردند، مراسم خوبی بود. پس از آن هم با توجه به اعتراض من به نحوه برگزاری مراسم در سال 86، در سال 87 مراسمی را در سالن وزارت کشور برگزار کردند. مراسم باشکوهی بود و سالن وزارت کشور تا آن موقع چنین جمعیتی را به خود ندیده بود. البته قرار بود سخنران آن مراسم نیز آقای احمدی نژاد باشد که با مخالفت های ما این امر صورت نگرفت.
این گلایه ها...
برخوردها و رفتارهای مسوولان علت اصلی انزوای ماست. در واقع نوع برخوردها، نوع توقعات، نوع نگاه ها و ارزش ها تغییر کرده اند. مسائلی که از طرف مدعیان انقلاب ارزشمند بود، اکنون تبدیل به ضدارزش شده است و در واقع مسائلی که برای ما ارزشمند است، اکنون برای دیگران ارزشمند نیست. برخی دوستان گاهی می گویند چرا هیچ گاه صحبت نمی کنی؟ چرا سکوت کرده یی؟ می گویم اگر آبرویی هم اکنون برای حاج همت نزد مردم وجود دارد به دلیل سکوت ماست. چیزی نگفتم که بعداً تهمتی به فرزندان شهید همت نزنند و حاج همت را بدنام نکنند.
نحوه برخورد مسوولان در سال های اخیر و به خصوص حوادث پس از انتخابات را چگونه ارزیابی می کنید؟
به نظر من اتفاقاتی که هم اکنون پیش آمده، نتیجه برنامه ریزی ها و سرمایه گذاری های سال های قبل است که اکنون برداشت می شود. اکنون مردم فکر می کنند من به عنوان فرزند شهید همت از زندگی و رفاه بالایی برخوردارم و از بانک مرکزی کانالی به منزل ما باز شده است. در حالی که این گونه نیست. مثالی برایتان عنوان می کنم. من در دوران دبیرستان در مدرسه تیزهوشان قبول شدم اما به دستور بنیاد شهید اصفهان از ثبت نام من ممانعت به عمل آمد. زمانی که من در دانشگاه قبول شدم آقای سلیمانی با هماهنگی آقای فروزنده رئیس وقت دانشگاه آزاد از ثبت نام من جلوگیری کردند.
دلیلی عنوان نکردند فقط یکسری مشکلات را مطرح کردند. در واقع به گونه یی عمل کردند که من نتوانستم ثبت نام کنم. چهار پنج سال بعد با آقای جاسبی مساله را مطرح کردم. آنها بلایی سر ما آوردند که می خواهند ما را با ارزش های پدرم و امام بد کنند. در سال های گذشته این مسائل به صورت پنهانی وجود داشت اما این اقدامات علنی شده است. وقتی می شنوم فرزند دکتر بهشتی را بازداشت می کنند و هیچ کس هم در این نظام کاری انجام نمی دهد و با 200 میلیون تومان پول نقد او را آزاد می کنند، پس خدا به داد ما برسد کمااینکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از این وضعیت تعجب نکردم چرا که انتظار این اتفاقات و حتی بدتر از این را هم داشته و دارم. من با مسوولان کاری نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سیاست کنار کشیدیم.
در این سال ها آیا مسوولان در کنار شما و خانواده تان حضور داشتند؟
در این سال ها به جز آقایان کروبی، محسن رضایی، آقای دهقان رئیس سابق بنیاد شهید و تا حدودی آقای خاتمی، هیچ یک از مسوولان سراغی از ما نگرفتند. البته برخی ها نیز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدودیت هایی هستند. از ما عذرخواهی می کنند که نمی توانند بیشتر در کنار ما باشند.
جریان اینکه در حوادث اخیر به سراغ شما هم آمدند، چیست؟
من خواب بودم که مادرم با نگرانی آمد و گفت نیروهایی بی سیم به دست آمده اند تو را ببرند. من متاسفم که به عنوان فرزند شهید همت در نظام جمهوری اسلامی مجبور به انجام این کار شدم و آن روز فرار کردم. این فرار تا بعدازظهر ادامه داشت. می دانستم با این فرار به اصطلاح آب در لانه مورچه ها ریخته ام اما به مادرم گفتم هر اتفاقی بیفتد، دیگر مهم نیست و من می خواهم به خانه برگردم. آن روز به هر نحوی قضیه فیصله پیدا کرد. زمانی که جویا شدم متوجه شدم آن افراد از غ...ف آمده بودند. البته بعد یکی از مسوولان وزارت اطلاعات با من تماس گرفت و به من گفت اتفاقی برایم نخواهد افتاد. آنها عنوان کردند آن افراد از وزارت اطلاعات نبودند. پس از آن دادستانی هم عنوان کرد کار نیروهای آنها هم نبوده است. به این ترتیب همه حاشا کردند و مشخص نشد آنها چه کسانی بودند.
سپس در تظاهرات سکوت که در روزهای نخست اعتراضات برگزار شد، مادر و برادرم در تظاهرات حضور داشتند. بعداً شنیدم یکی از بی سیم به دستان خانواده شهید همت را در میان جمعیت شناسایی کرده و می پرسد دستور چیست و دستور می آید که بزنید و ببرید. برادر من پسر کوچک شهید همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمی مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او می کنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم یکی از ماموران نیروی انتظامی او را نجات می دهد و به پهلوی مادرم همسر شهید همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نیمه شب در بیمارستان بودیم تا کلیه اش خونریزی نکند. به یکی از دوستان هیاتی می گفتم همیشه به هیات می رویم، روضه پهلوی شکسته حضرت فاطمه را گوش می کنیم اکنون به پهلوی مادر خودمان این گونه ضربه وارد می کنند. البته تهدیدات دیگری نیز صورت گرفت اما هنوز به صورت جدی همانند پسر شهید بهشتی به سراغ ما نیامده اند.
گلایه های خود را در مورد تمامی این سال ها بگویید.
اولین کتابی که در مورد شهید همت نوشته بودند کتاب حکایت سرخ است. یکی از انتقادات من این مساله است. کتاب حکایت سرخ به نویسندگی حجتی از ابتدا تا انتها پر از تحریف و دروغ در مورد پدرم است. این کتاب با هزینه بیت المال در مدارس کل کشور پخش شد و ما هر چه سعی کردیم، نتوانستیم جلوی انتشار و پخش این کتاب را بگیریم. زمانی که من به دنیا آمدم، پدرم با آن همه مشغله برای دیدن من سریع خودش را رساند طوری که دوستانش می گفتند گویا به دنیا آمدن تو به او الهام شد و سجده شکر به جا آورد. او به اصفهان آمد و از مادرم تشکر کرد و با اینکه پدربزرگم در گوش من اذان گفته بود، مجدداً اذان گفت و با من اتمام حجت کرد. پدر من این میزان لطافت و محبت از خود نشان داد اما این کتاب در تحریفی کامل عنوان کرده زمانی که مهدی به دنیا آمد هر چه به شهید همت گفتیم بیا، نیامد. هر چه از او خواستیم، شش ماه شد نیامد و نامه داد چقدر می گویید بیا و این کتاب عنوان کرده پدرم گفته پسرم را لباس رزم بپوشانید و همانند علی اصغر حسین به جنگ بفرستید. شما ببینید تحریف تا چه حد؟ زمانی که مردم عادی این کتاب را می خوانند تصور بسیار بدی از این شخصیت در ذهن آنها نقش می بندد.
پس از آن زمانی که دیدند شهید همت بی کس نیست، از انتشار این کتاب ها جلوگیری به عمل آمد. تنها خانواده شهید همت نبود که فراموش شدند بلکه مردم و تمامی این ارزش ها بود که فراموش شدند. هیچ گاه چون پسر حاج همت بودم نه احساس غرور کردم و نه ناراحت شدم. افتخار این نام را برای خودم داشتم و یک زندگی سخت در اجتماع. بسیاری از کسانی که مرا می شناسند، می ترسند به من نزدیک شوند. می گویند پسر همت است. دردسرساز است. برخی دیگر هم که نزدیک می شوند به این امید می آیند که سوءاستفاده یی کنند.
به سختی دوستان واقعی و ثابتی وجود دارند که بدون ترس و سوءاستفاده دوست باشند. این مساله زندگی ما را سخت تر می کند. گاهی چنان تبلیغات منفی علیه ما شکل می گیرد که مردم فکر می کنند ما چگونه زندگی می کنیم. خدا را شکر که در این مدت مشخص شد ما تفاوتی با سایرین نداشتیم و حتی وضعیتی بدتر از مردم داشتیم. شما اکنون مشاهده می کنید کسانی در مناصب کشوری قرار می گیرند که نه در انقلاب و نه در جنگ هیچ بهایی نپرداختند. ما کسانی هستیم که پیش از این امتحان خود را پس داده ایم. آنقدر که ما به این خاک و نظام علاقه مندیم، هیچ کدام از کسانی که ادعا می کنند و نان این نظام را می خورند، علاقه مند نیستند.
ما روزگار بسیار سختی را گذراندیم که شاید هیچ وقت کسی نفهمد خانواده سرلشگر شهید همت بودیم. شاید مادرم راضی نباشد که این مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خرید یک بخاری را نداشتیم.. اینها واقعیات زندگی ما است و در مقابل تفکرات مردم چیز دیگری است. اما امیدوار بودیم برای سایرین اوضاع خوب باشد که این گونه نیز نبود. الان اوضاع به گونه یی شده است که هر کس به اصول و ارزش ها، ارزش قائل نباشد بیشتر به پیشرفت و ترقی رسیده است. به نظر من بازماندگان جنگ که اکنون حضور دارند و دارای مقامی هستند، مقصرند. بچه هایی که در جنگ مخلص و خوب بودند همه به حاشیه رانده شده اند. درد ما این است.
مثالی برای شما عنوان می کنم. از افراد مختلفی که در جنگ حضور داشتند؛ کسی که فرمانده و رشید و فداکار بوده و کسی که فقط در جبهه ها خرابکاری می کرده و کاری از دستش برنمی آمده است اکنون شغل آن فرمانده رشید و تلاشگر راننده تاکسی شده است و شغل آن کسی که در واقع هیچ کاری در جنگ نکرده اکنون فرمانده لشگر شده است. اینها کوچک ترین اتفاقاتی است که برای ما پیش آمده و من بسیاری از مسائل را عنوان نمی کنم. می گویند صدام بد بود. اما همان صدام جنایتکار تمامی فرزندان فرماندهان خود را برای تحصیل به اروپا می فرستاد. اگر پدر ما وفادار بوده، پس خود ما هم وفاداریم. پس حتماً دلیلی یا ترسی وجود دارد که با ما این گونه رفتار می کنند. من با بسیاری از کسانی که صحبت می کنم، چنان متعصب و جاهلانه رفتار می کنند و از مسائل بی ارزش حمایت هایی می کنند که جاهلانه است. تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که در این اتفاقات در کنار مردم باشیم. افتخار می کنم که مردم در تهران می گویند بسیجی واقعی همت بود و باکری... مردم ما می فهمند.
هم اکنون اتوبان همت به نام پدرتان است. فکر می کنید این دست اقدامات در حق شهید والایی چون شهید همت کافی است؟
آقای موسوی در بیانیه شماره 12 خود بسیار زیبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.» اصلاً از اینکه بزرگراه به نام پدرم است، خوشحال نیستم. هر کس یک دهم پدر من معروف بود، هزاران سوءاستفاده از این نظام می کرد. من یک شرکت ساده با حداقل درآمد در اصفهان دارم. بسیاری از افرادی که از طرف آقایان به عنوان بی حجاب و عدم پایبندی به ارزش اسلامی لقب می گیرند، بیشتر برای شهدا و جانبازان ارزش قائلند. اما برخی مدعیان برای شهدا ارزشی قائل نیستند. برخی مثلاً خودی هایی که مرا نمی شناسند، بارها جلوی خودم شروع به بدگویی راجع به من کرده اند. دروغ های فراوانی را در مورد من مطرح می کنند. حتی مراسم برگزار می کنند و می گویند خانواده شهید همت منحرف شده اند. برخی ها روزی عنوان کردند مهدی همت به دلیل اینکه بزرگراه را به نام پدرش کرده اند، شکایت کرده و پنج میلیارد تومان پول دریافت کرده است. من از مسوولان تشکر می کنم. روزی به آنها گفتم از زمانی که خودم را شناختم شما بلاهایی بر سر ما آوردید که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم.
از خاطراتی که مادرتان از پدرتان، شهید همت، برایتان نقل کرده، بگویید. یکی از مسائلی که پدرم به مادرم عنوان کرده بود، این بود که از مادرم عذرخواهی کرده و گفته بود متاسفم روزی خواهد آمد که از هر هزار مرد، یک مرد به معنای واقعی در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها کسی که بعد از شهادت حاج همت همیشه به ما محبت کرد و همیشه در کنار ما بود آقای مجتبی صالح پور بود. با اینکه همیشه بلاهای مختلفی بر سر او آمده است اما باز هم در کنار ما بوده است. ایشان تنها کسی بودند که پدرم بیش از چشم هایش به او اعتماد داشت.
از روزهای سختی که گذرانده اید، از فراز و نشیب های زندگی بگویید.
سه سال اول شهادت حاج همت مشکلات زیادی داشتیم. که به لطف و محبت آقای کروبی مشکلات تا حدودی برطرف شد. اواخر دهه 60 و تمام دهه 70 را با سختی فراوانی گذراندیم. بیماری داشتم که پزشکان از درمان من ناامید شده بودند. من در بخش مردان بستری بودم و مادرم در کنار من حضور داشت و در بیمارستان بر سر او فریاد می زدند که باید از بخش بیرون بروی و همسرت برای همراهی پسرت در بخش باشد. خب مادر من که نمی توانست بگوید همسرش شهید شده است. بنابراین همه این غم ها را در درون خودش پنهان می کرد. شاید ما نسبت به دیگر خانواده های شهدا، سختی ها و مشکلات بیشتری را متحمل شده باشیم.
پدرتان برای حفظ نظام و حفاظت از مرزهای کشور، دفاع از مردم و برای ادامه آرمان های امام خمینی و انقلاب جنگیدند و به شهادت رسیدند. فکر می کنید اگر پدرتان اکنون حضور داشت، چه عکس العمل و دیدگاهی در مورد حوادث این روزها و نحوه رفتار با خانواده اش داشت؟
به نظر من این اتفاقات از همان سال های اول برنامه ریزی شده بود. ایمان دارم که حاج همت این روزها را دید که آن روزها طلب مرگ از خدا کرد و طلب بخشش از مادرم داشت. زمانی که شهید همت به مکه رفت، سه آرزو از خداوند داشت؛ اولین آرزویش این بود که در سرزمینی نباشد که نفس امام خمینی در آن نباشد. دومین درخواستش از خدا این بود که جانباز و اسیر نشود. او از خدا خواسته بود فقط شهید شود، آن هم زمانی که از اولیاءالله شده باشد. می گویند خودشناسی، خداشناسی می آورد. می گفت اگر جانباز یا اسیر شوم، ممکن است ایمانم را از دست بدهم. سومین درخواستش هم مادرم بود. او مادرم را از خدا خواست و یک جفت پسر می خواست که ادامه دهنده راهش باشند. به همین دلیل قبل از تولد من و برادرم به مادرم می گفت بچه ها، پسر هستند. پدرم به تمامی آرزوهای خود رسید.
حاج همت از آن دست فرماندهانی نبود که فقط در ماشین بنشیند. حاج همت خودش همیشه در کنار بسیجی ها بود. در کدام جنگ در جهان، فرمانده عملیات خودش برای شناسایی می رود. حاج همت خودش در کنار بچه ها در صف اول حضور داشت. او هیچ گاه خودش و ایمانش را دور نزد. عشق مردم به او به دلیل اخلاص اش بود. حتی برخی از همرزمان پدرم تعریف می کنند که «خمپاره در دو قدمی حاج همت منفجر می شد و پدرم سالم می ماند و ما تعجب می کردیم که حتی یک ترکش به حاج همت اصابت نمی کند،» همین مساله است که نشان می دهد به آرزوهایش رسید. او نه جانباز شد و نه اسیر. درست در همان زمانی که از خدا خواست، شهید شد. من واقعاً خوشحالم که او نیست که این روزها را ببیند. من دعا می کنم که حاج احمد متوسلیان هم زنده نباشد.
روزی یکی از دوستان پدرم که جانباز شیمیایی است و پس از جنگ برای درمان به کانادا رفت و خانواده اش اجازه ندادند برگردد، با من تماس گرفت. او در آنجا مدرسه دارد و خودش هم تدریس می کند. گفت می خواهد برگردد. می گفت می خواهد به ایران که مذهب تشیع در آن وجود دارد، برگردد. به او گفتم وضعیت آن گونه نیست که بتوانی برگردی، حداقل زندگی ات را نفروش. یک سفر بیا بعداً اگر خواستی بمان. اما او قبول نکرد و حتی مرا سرزنش کرد که «تو از راه پدرت منحرف شده یی و مایه ننگ پدرت هستی.» زندگی اش را فروخت و به ایران آمد. فردی که شیمیایی بود و در آنجا یک قرص هم مصرف نمی کرد، به محض ورود به ایران، به دلیل خونریزی معده در بیمارستان بستری شد. پس از اینکه به ایران آمد، دیگر با من تماس نگرفت. مدتی گذشت و زمانی با من تماس گرفت که روی پله های هواپیما در حال بازگشت به کانادا بود.
خداحافظ تا ابد
سلام
تو آپ قبلیم گفتم شاید چون فکر می کردم برمی گردم ولی حالا اومدم برا همیشه خداحافظی کنم .
کاش نازنین می فهمید که رفیق نیمه راه بودن خیلی نامردیه و خیلی بده که دوستش رو توی یه جاده ی بی انتها تنها بذاره .
هر وقت برگرده منم برمی گردم .

خداحافظی شاید برا همیشه
سلام . شاید این آخرین سلامم تو این وبلاگ باشه نمی دونم چرا خواستم آپ کنم ولی
این داوری ها رو هیچ وقت از یاد نمی برم هنوز گریه هام سر داوری مرادی یادمه که دیشب ..........
پرسپولیس دیروز خوب بازی کرد ولی بازی ای رو که باید حداقل ۳ به ۲ می بردیم به لطف داوری واگذار کردیم .
قبل بازی به یکی یه قول دادم که فراموشش رو نمی کنم و شاید به خاطر اون حرفمه که اومدم اینجا برا خداحافظی شاید خوب شدن نازنینم باعث بشه برگردم ولی اینجا اومدن بدون اون هم برام سخت شده .
از همه ی دوستام ممنونم که تنهام نذاشتن ولی هر سلامی خداحافظی هم داره .
شاید برا همیشه بای

دلم واسه علی کریمی خیلی تنگ شده ![]()

چقدر دیروز جای خالیش و حس کردم .

تولد
نمی دونم من جز دوستات حساب می شم یا نه ولی تازه یاد اون آپ گروهی واسه تولدت افتادم نمی دونم قرار بود چند نفر دیگه تولدت رو تبریک بگن .
هدی جونم خیلی نمی شناسمت ولی همین که دوست نازنینی واسم کافیه
دوست پرسپولیسی عزیزم تولدت مبارک![]()
این مساوی فرقی با باخت داشت ؟
این پرسپولیس تیم من نبود . پرسپولیس من هواداراش رو محو بازیش می کرد و همه برا گل زدنش ثانیه شماری می کردن . کجا رفته اون تعصب ؟ اینا چه بلایی دارن سر تیم میارن ؟
اینقدر از بازیشون حرصم گرفته بود که وقتی پنالتی اعلام شد دوست داشتم گل نشه ولی وقتی کاپیتان رو پشت توپ دیدم دلم لرزید . واسه اینکه نمی خواستم همه چی سر اون خالی بشه نمی تونستم حسرت خوردنش رو ببینم نمی تونستم انتقادها ازش رو تحمل کنم چرا که اون نباید پاسگوی بازی نکردن اعضا باشه . وقتی برا پنالتی پشت توپ ایستاد فقط برا دیدن شادی گلش ثانیه شماری می کردم حتی یه لحظه هم نمی تونستم فکر کنم که توپش راهی جز دروازه پیدا کنه که همینطور شد ولی کسی ستایشش نکرد و این فقط به خاطر راه رفتن بعضی ها تو زمین بود کسانی حتی آخر بازی مدل موهاشون هم خراب نشده بود .
و اما در مورد نازنین فقط می تونم بگم دیگه حس نمی کنم نیست راستش شاید حالت عادی نباشه ولی برا بازی اس اس و تراکتورسازی تبریز انگار با خودش داشتم بازی رو می دیدم . یادم نمی ره که با اینکه می دونست نیکی تو این بازی نیست چقدر واسش لحظه شماری کرده بود داشتم به جای اون برا برد تراکتور پر پر می زدم حس می کردم هست و داره تحقیر استقلال رو می بینه جدیدا به جای اون هم از این تیم بدم میاد کاش جواب همه ی توهین هاشون رو تو آزادی جلو چشم همون تماشاگر نماها بده کاش حداقل واسه اون بازی همون نیکبخت سابق بشه همون ستاره دوست داشتنی . بازی رو برات ضبط کردم که وقتی اومدی ببینی اس اس چقدر خرشانسه . ضبطش کردم تا سر بودن بازیکنای تیمت رو به چشم ببینی هر چند می دونم همه اینا رو دیدی .
دوست جونم کاش بودنت در کنارم فقط خیال نبود کاش می بودی و می دیدی فقط به خاطر تو از حرفام در مورد نیکبخت کوتاه اومدم کاش می دیدی واسه بازی کردنش دارم لحظه شماری می کنم پاشو بیا داری منو دق می دی دختر خوب دیگه هیچ حرفی در مورد نیکی تو نمی تونم تحمل کنم یاد بغض کردنت می افتم موقع دیدن اون کلیپ یاد دفاع کردنت یاد حرفات در موردش و یاد شادی هات بعد گل زدنش . دیگه نمی تونم حرفی رو در موردش تحمل کنم چون برام یادآور توئه . قول می دم همینجوری بمونم به شرطی که بیای . قول می دم تو هیچ راهپیمایی ای شرکت نکنم . قول می دم واسه هیچی ناراحتت نکنم فقط برگرد دوستم
برام دعا کنید
بای
روز قدس روز ایران سبز
همگی ۲۷ شهریور برای ایرانی سبز می رویم .

دعا
سلام
اومدم یه بنده ی پر توقع باشم ؛ اومدم بگم امشب احیاست ؛ امشب می خوام بهم ثابت بشه که یکی به حرفام گوش میده ، یکی تو بدترین شرایط تنهاییم رو پر می کنه ؛ امشب می خوام جواب بگیرم ، می خوام خدا بهم بگه گریه هام رو دیده و هق هقام رو شنیده ، خودش می دونه چی می خوام و می دونه با همه ی وجودم برا چی دعا می کنم ، می خوام بهم بگه که باید از حالا به فکر ادای نذرهایی که کردم باشم .
خیلی وقته تنهایی رو با همه ی وجودم لمس کردم ، خیلی وقته حرفام رو دلم مونده ، خیلی وقته بغضمو خفه کردم ولی دیگه نمی تونم ؛ کاش یکی می فهمید منم آدمم و یه تحملی دارم ، کاش می شد همه ی این روزها فقط یه کابوس باشه و از خواب بیدار بشم .
خداوندا امشب تک تک حاجت هام رو می خوام چون دیگه تحمل خیلی چیزا برام ناممکن شده . خدایا بهم ثابت کن که هستی ، ثابت کن صدامو می شنوی ، امشب با التماس اومدم پیشت پس دست خالی برم نگردون
مرسی از همتون که حال نازنین من رو پرسیدین ولی در جواب فقط می تونم بگم فرقی نکرده . به زودی میام بهتون سر میزنم ولی خدایی خیلی دعام کنید همش دارم حسرت می خورم که چرا سر مسائل پوچ دعوا کردیم .
بای
سلاااااااااام
روز تولدم همه خوشحال بودند و من گریان خدایا کمکم کن روز مرگم من خوشحال باشم و دیگران گریان .
مژده ی مهربونم دختر عموی گلم تولد مبارک .
فقط قول بده دیگه تو همچین روزی چشمات رو اشک بار نبینم .
راستی تولد یکی از دوستان کل کل هم هست . آقا حسین تولدت مبارک![]()
نمی دونم چرا جدیدا هر بلایی که آسمون میاد سراغ خونه ی منو می گیره ؛ می دونم خیلی وقته تو وبلاگ اکثریت نرفتم ولی باور کنید خستم ؛ خیلی وقته همه کارها رو دارم به زور انجام می دم ، خیلی وقته حتی خندیدنم زوری شده ، شرایط داره داغونم می کنه ، همینجوری پیش برم فکر کنم برا نفس کشیدن هم باید اجازه بگیرم .
همه ی تب فوتبالم از بین رفته ، حتی حوصله ندارم جواب حرفای افراد رو بدم ؛ همه ی حس و حال سیاست تو وجودم خفه شده دیگه حتی فریادم صدایی نداره کاش وسط این همه مشکل نازنین تنهام نمی ذاشت ، کاش یه کم می فهمید الان بهش نیاز دارم .
کاش یکی بود که بهم می گفت آخر این روزها چی می شه .
اینم دیدم بخونید بد نیست .
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه .
بای
هر کاری می کنم بخوابم نمی شه
می گید خبر بدم آخه بیام چی بگم ؟ بگم هیچ فرقی نکرده آره ؟
هر کاری می کنم که بخوابم نمی شه لحظه به لحظه جلو چشامی . نمی دونم کی میای ولی مطمئنم میای .
سر تمرین بودم و یادم رفته بود گوشیمو خاموش کنم . هانیه زنگ زد مربی شاکی شد گفت : مگه من نمی گم گوشی ها خاموش باشه ؟ مال کیه ؟ بره خاموش کنه . رفتم تو رخت کن نمی دونم چرا نتونستم هانیه رو ریجکت کنم و برداشتم که بهش بگم مگه تو نمی دونی سر تمرینم که قبل اینکه حرفی بزنم صدای هق هقش رو پای گوشی شنیدم . ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شد گفتم چته دختر ؟ چیزی شده ؟ فقط گفت : نمی تونم حرف بزنم اس ام اس می دم . اس ام اس داد از دیروز هر چی نازنین رو گرفتم جواب نداده تا اینکه یک ساعت پیش زنگ زدم گوشی مامانش خالش برداشت گفتم باهاش کار دارم گفت تصادف کرده و تو کماست .
تمام بدنم داشت می لرزید زنگ زدم گفتم بی مزه تو نمی تونی مثل آدم شوخی گفت : کاشکی شوخی بود تو همین وضع بودم که مربی رو بالا سرم دیدم گفت : تو مثلا اومده بودی گوشیتو خاموش کنی دیگه ؟ سرمو که بلند کردم با هق هق گفتم استاد نازنین نازنین ............
نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه فقط همش دعا می کردم همه ی اینا یه کابوس وحشتناک باشه ولی نبود هنوزم دعا می کنم که از خواب پاشم و بفهمم هیچ کدوم از اینا واقعیت نداره .
نازنین من اگه زمینی نیستی و نمی خوای برگردی مهم نیست چون می فهمم زمین برات خیلی کوچیکه ولی واقعا اگه می خوای برنگردی منم باهات میام . بمونم اینجا چی کار ؟
اینجا همه کار می کنن که زنده بمونن کسی نمی خواد زندگی کنه . اگه ناراحتت کردم منو ببخش و اگه نمیام ملاقاتت به خاطر تنبلیم نیست به خاطر اینه که نمی تونم رو تخت بیمارستان ببینمت واسه اینه که همه اومدن اونجا همه خاطراتت رو و لحظات خوشمون رو خراب می کنه . نازنین نیکبخت بهترین شماره ی دهه ببخش گفتم خوب بازی نمی کنه . موسوی دیگه برام مهم نیست.موج سبز هم همینطور می خواستی منو به غلط کردن بندازی آره ؟ خب الان غلط کردم خوبه دوستم ؟
یه بار گفتم بازم می گم اگه نمی خوای برگردی منم با خودت ببر چون بدون تو اینجا کاری ندارم .
بای
Template By: 3000theme.blogfa.com Shayan Nickravesh